تبليغاتX

!!!!منبع کدهای آهنگ وبلاگ کلیک کنید!!!!!< >

و خداوند عشق را آفرید

و خداوند عشق را آفرید
چیزی بگو اگرچه از سنگ من از سکوت می ترسم


صدايم کن

هر شب هر نيمه شب من منتظرم

تا کسي مرا صدا بزند کسي مرا صدا نمي زند

اما من منتظرم

صدايم کن

بگذار مثل کودکي شاد شتابان به سوي تو بدوم

روي ديواري کوتاه راه روم

 

و شعر هاي کودکانه بخوانم و سر انجام

از آن ديوار کوتاه بپرم پايين

و لي لي کنان به سيبي شيرين

دندان بزنم

و به دانه هاي انگور بوسه بزنم

و چشم هايم را ببندم و دوباره شعر هاي کودکانه

و بچرخم در باد

صدايم کن

...

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386 20:8 توسط یاسمن و مهرداد |


ديشب کتاب شعرم را

همانند لحظه هايم دوباره دوره کردم !

ديشب همه شعرهايم را دوباره دوره کردم

سحر دميد

          روشنم شد

که تمام لحظه های ديشب

را دنبال تو ميگشتم ...

تو را ازميان برگ برگ کتاب

طلب می کردم . . .

تو را از ميان لحظه لحظه خاطراتم

جستجو می کردم . . .

ای کاش ...........

ای کاش از کوچه تو که ميگذشتم

جز خاطراتت چيز ديگری هم به يادگار بر ميداشتم ... !!‌

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386 19:53 توسط یاسمن و مهرداد |


حالمان بد نیست غم کم می خوریم

 

کم که نه هر روز کم کم میحوریم

 

آب میخواهم سرابم می دهند

 

عشق میورزم عذابم میدهند

 

 

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب

 

از چه بیدارم نکردی آفتاب؟

 

خنجری بر قلب بیمارم زدند

 

بی گناهی بودم دارم زدند

 

 

سنگ را بستند وسگ آزاد شد

 

یک شب داد آمد و بیداد شد

 

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

 

تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

 

 

عشق اگر این است مرتد میشوم

 

خوب اگر این است من بد میشوم

 

بس کن ای دل نابسامانی بس است

 

کافرم دیگه مسلمانی بس است

 

 

در عیان خلق سر در گم شدم

 

عاقبت آلوده ی مردم شدم

 

بعد از این با بی کسی خو میکنم

 

هر چه در داشتم رو میکنم

 

 

من نمیگویم دگر گفتن بس است

 

گفتن اما هیچ نشنفتن بد است

 

روزگارت باد شیرین شاد باش

 

دست کم تو هم یک شب فرهاد باش

 

 

نیستم از مردم خنجر به دست

 

بت پرستم بت پرستم بت پرست

 

بت پرستم بت پرستی کار ماست

 

چشم مستی تحفه ی بازار ماست

 

 

درد می بارد چون لب تر میکنم

 

طالعم شوم است باور میکنم

 

من که با دریا تلاطم کرده ام

 

راه دریا را چرا گم کرده ام؟

 

 

قفل غم بر درب سلولم مزن

 

من خودم خوش باورم گولم مزن

 

 

من نمیگویم که خاموشم مکن

 

من نیگویم فرا موشم مکن

 

من نمیگویم که بامن یار باش

 

من نمی گویم مرا غمخوار باش

 

 

آه!در شهر شما یاری نبود

 

قصه هایم را خریداری نبود

 

وای ! رسم شهرتان بیداد بود

 

شهرتان از خون ما آباد بود

 

 

از در و دیوارتان خون میچکد

 

خون من فرهاد مجنون میچکد

 

خسته ام از قصه های شومتان

 

خسته ام از همدردی مسمومتان

 

 

این همه خنجر دل کسی خون نشد

 

این همه لیلی کسی مجنون نشد

 

آسمان خالی شد از فریادتان

 

بیستون در حسرت فرهادتان

 

 

کوه کندن گر نباشد بیشه ام

 

گویی از فرهاد دارد ریشه ام

 

 

عشق از من دور و پایم لنگ بود

 

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

 

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

 

تیشه گر افتاده دستم بسته بود

 

 

هیچ کس فکرم را کرد؟ نه

 

فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه

 

هیچ کس از حال ما پرسید؟نه

 

هیچ کس اندوه مارا دید ؟نه

 

 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

 

هر که با ما بود از ما گریخت

 

 

چند روزی است که حالم دیدنی است

 

حال من از این و آن پرسیدنی است

 

 

گاه بر زمین زل میزنم

 

گاه بر حافظ تفال میزنم

 

حافظ دیوانه فالم را گرفت

 

یک غزل آمد که حالم را گرفت:

 

 

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

 

خود غلط بودیم آنچه میپنداشتیم

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386 19:42 توسط یاسمن و مهرداد |


تا کدوم ستاره دنبال تو باشم

تا کجا بی خبر از حال تو باشم

مگه می شه از تو دل بریدودل کند

بگو میخوام تا ابد مال تو باشم

از کسی نیست که سراغتو نگیرم

به تو روزی میرسم من که بمیرم

هنوزم جای دو دستات خالی مونده

تا قیامت توی دستای حقیرم

خاک هر جاده نشسته روی دوشم

کی میاد روزی که با تو روبرو شم

من که از اول قصه گفته بودم

غیر تو با سایه هم نمیجوشم

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 12:0 توسط یاسمن و مهرداد |


saze-darvish.blogfa.com

ساز های پر از آواز

     

 همه بی آهنگ ولی پر از راز

 

دستی نیست که آنان را

     

بصدا در آورد

                   

پس بیا تو آنها را بنواز 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 11:52 توسط یاسمن و مهرداد |


آنکه در تنهاترين تنهايي ام تنهاي تنهايم گذاشت.....اي خــــــــــــــدا.....

در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نذار.....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 11:32 توسط یاسمن و مهرداد |


زدست دیده و دل هر دو فریاد

                       که هر چه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد

                      زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 11:26 توسط یاسمن و مهرداد |


دستانم بوی گل می داد

و همه مرا به چیدن محکوم کردند

ولی

کسی نگفت شاید گلی کاشته باشم.

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386 16:6 توسط یاسمن و مهرداد |


عشق این حس غریب

این ، همه دلتنگی

این ، در عین جاذبه  همه بی وزنی

این ، همه شدت شوق

این ، به دور از شهوت

می تراود در من

و تنم را گرم چون گرمی ظهر تابستان

می پوید

و چنان خون به رگم می جوشد

او همه ضد و نقیض است برای هر کس

گاه خوف است و گهی عین رجاء

 

من نمی دانم که چه نامم اورا

و چه گویم اورا

چون همه احساس است

پر مایه ترین شاعر هم دربیانش لنگ است

و همه می دانند که حتی افسون کلام

پیش او ناچیز است

 

با تو هستم ای عشق

که چنان زنجیری پیچیدی بر پای دلم

با تو هستم که همه اوج و فرودم از توست

با تو هستم که همه شوق منی

من چه گویم با تو ؟

که خودت می دانی همهء قلب مرا

ای خدای قلبم ، ای همه امیدم

 

فصل بی تو ماندن مرگ است

و همه بیزاری است

ز خود و دیگرها

همه تصویر پر از وحشت تنهاییست

همه بی هم نفسیست

بی تو ماندن مرگ است

 

 

با تو هستم ای عشق

که همه روز و شبم با تو معنا گیرد

بی تو برگی زردم که در آغوش خزان

چون حجمی زرد می میرم

بعد از آن می افتم بی تفاوت در گور

در گور زمین که همه تاریکیست

و همه لاشهء پر خش خش برگ زرد است

 

با تو هستم ای عشق

ای همه نور امید ، ای همه زیبایی

با تو باشم سبزم

چون بهاران سرخوش

و پر از زمزمه رویش برگ

که در آغوش بهار مثل یک معشوقه

گرم می آرامد

و همه هستی اش از شوق ظهور سبزی

مست و دیوانه شود

و زیر لب طعنه زنان با خزان می گوید:

تو و آن باد پراز ولوله ات

تا ابد منحوسید

تا که دنیا دنیاست

لعن و نفرین همه برگان با شما می ماند

و خزان با تلخندی زیر لب می گوید:

که تو هم باز شکارم گردی

ودوباره داغ زردی را به دلت می نهم و می سوزی

 

با تو هستم ای عشق...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386 16:2 توسط یاسمن و مهرداد |


به مهربونیت قسم تا ابد در خاطرم می مونی

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386 15:48 توسط یاسمن و مهرداد |


  به روی برگ زندگی دو خط زرد می کشم

   وچشم عاشق تو را که گریه کرد می کشم

   تو رفتی و بدون تو کسی نگفت با خودش

   که من بدون چشم تو چقدر درد می کشم.

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386 15:35 توسط یاسمن و مهرداد |


غم با همه بیگانگی

در خواب ناز بودم شبی

 

 دیدم کسی در می زند

 

                در را گشودم روی او

 

              دیدم غم است در می زند

 

ای دوستان بی وفا

 

                                  از غم بیاموزید وفا

 

               غم با همه بیگانگی

 

              هر شب به من سر میزند

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386 15:32 توسط یاسمن و مهرداد |


نمي دونم كه تو رو نفرين كنـم يا اين دلم
نمي دونم كه تو حل مشكلي يا مشكلم

بـا تـو عـاشـقــانـه بـودم پـس چـرا
حسرت يه روز عشق موند به دلم

با تو شاهنامه بودم نه يك غــزل
با تو رودخـونـه بودم نه يك قـنات

يـه روزي من و تـو بـوديـم و حالـا
من و تنهايـي و يك عمر خاطرات

تـو رفتـي و سهـم ما سفـر شـد
دل آروم مــا دربــــدر شـــد

ندونستم چرا مرغ عشقم
توي عاشقـي بـي بـال و پـر شـد

توي اين غـربـت پـر هول و هـراس
دارم عيـن ماهيـها جون مي كنم

خستـه ام از تظاهـر بـه سـادگـي
جـاي دنـدون هـزار گـرگ بـه تـنـم

نه كسي مي دونه كه من چي مي خوام
نه خـودم دونـسـتـم عـيـب كـار كـجـاسـت

تـا بـه هـر كـي مـی گـي عـاشـقـي چـيـه
مي گـه بگـذر، عاشقي تـو قصـه هـاست

تـو رفتـي و سهـم ما سفـر شـد
دل آروم مــا دربــــدر شـــد
ندونستم چرا مرغ عشقم
توي عاشقـي بـي بـال و پـر شـد

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386 17:10 توسط یاسمن و مهرداد |


YYYYYYYY

در داد گه عشق کنم از تو شکایت به خدایت