تبليغاتX

!!!!منبع کدهای آهنگ وبلاگ کلیک کنید!!!!!< >

و خداوند عشق را آفرید

و خداوند عشق را آفرید
چیزی بگو اگرچه از سنگ من از سکوت می ترسم


 
واقعا جالبه
هنوز زندگی شروع نشده جنگ شروع  شده
 
خب این هم یک نوع نمک پاشیدن به  زندگی
 
است امیدوارم فقط زیاد نمک نپاشند چون اگر
 
زیاد شور بشود برای فشار  خون  مضر  است
 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 21:21 توسط یاسمن و مهرداد |


همیشـه از نگاه تو بـا تو عبور می کنم


از اینکه عاشق توام حس غرور می کنم

 
دوباره با سلام تو تازه ی تازه می شوم

 
با نفس سـاده تو غرق ترانـه می شوم


از سـایه های ملتهب همیشه می گریختم 

 
با رفتن تو هر نفس بغض دوباره می شوم

 
ناجـی شـام شوکـران با دل عاشقـم بمان

 
به حرمت حضور تو چون تو یگانه می شوم


خانه به خانه دیدمت، همچو فسانه دیدمت

 
باتو ستاره می شوم، با تو ستاره می شوم...

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 20:34 توسط یاسمن و مهرداد |


تو مثل چشم دریاعاشقی و پاک وبارانی

 

ومن یک تکه از دریاولی نمناک و طوفانی

به یاد چشم تو تفأل میزنم امشب

ببینم میروی آخر ازاینجا یا که میمانی

تو راجان همانی که جدایت کردازچشمم

همین امشب بیا در کلبه سردم به مهمانی

عجب روز قشنگی بود روز آشنایمان

چه شد حالا که از انتخاب خود پشیمانی

همه بردند ازخاطرمرامن ماندم و چشمت

توهم رفتی و یادت رفت نام من به آسانی

چه زودازیادبردی آن قرار روز اول را

همان که قول دادی این پریشان را نرنجانی

اگرچه رفته ای و بار دیگر بر نمیگردی

ولی دیوانه ات هستم خودت هم خوب میدانی

تمان شمعدانی ها برایت اشک میریزند

دلت آمد دل گلهای باغم را بلرزانی

و، عادت درد سنگینی است وقتی اوج میگیرد

 

به من عادت نکردی طعم حرفم را نمیدانی

تماشا میکنم این قصه را زیبای من اما

خدا را خوش نمی آمد این دل را بسوزانی

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 12:24 توسط یاسمن و مهرداد |


 

Sweet Serenity Art Print by Joyce Birkenstock

کسی ما را نمی پرسد کسی تنهایی ما را نمی گرید دلم در حسرت یک دست دلم

 در حسرت یک دوست دلم در حسرت یک بی ریای مهربان مانده است.کدامین یار ما

را می برد تا انتهای باغ بارانی کدامین آشنا آیا به جشن چلچراغ عشق دعوت میکند

ما را

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 12:18 توسط یاسمن و مهرداد |


در ان سوی دشت نگاهت

 

 

گلی غنچه کرد در هیاهوی اهت

 

 

صدایش به سان بارش اشک

 

 

گذشت از کوچه ی اشنایی

 

 

فرو ریخت بر ناله های شبانه

 

 

کلامی ز اهت شنیدم در ان کوچه ی عشق

 

 

به ناگه دویدم به سویت شتابان

 

 

شدم غرق در چشم مستت

 

 

کلامت جدا از غرور و ستم بود

 

 

جدا از غل و سنگ و زنجیر

 

 

شدم همچو اهو گریزان ز دست پلیدان

 

 

شدی ضامن عشق در ان دشت پر گرگ

 

 

به دنبال ساز زیبای اهت

 

 

شدم غرق در اشک پاک نگاهت

 

 

من در حسرت شعله ی عشق  پاکت

 

 

به ناگه شدم غرق در بوسه های نگاهت

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 12:13 توسط یاسمن و مهرداد |


خوابیده بودم ؛

 
در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزی

كه نگاه می كردم ، در كنارش دو جفت جای پا بود. یكی مال من و یكی مال خدا . جلوتر می رفتم و

روزهای سپری شده ام را می دیدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زیباییها ، لبخندها ، شیرینیها ،

مصیبت ها، ... همه و همه را می دیدم .


اما دیدم در كنار بعضی برگها فقط یک جفت جای پا است . نگاه كردم ، همه سخت ترین روزهای زندگی

 ام بودند . روزهایی همراه با تلخی ها ، ترس ها ، درد ها، بیچارگی ها .

 


با ناراحتی به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادی كه هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری . هیچ وقت مرا به

 حال خود رها نمی كنی و من با این اعتماد پذیرفتم كه زندگی كنم . چگونه ، چگونه در این سخت ترین

روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها ، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها كنی ؟ چگونه ؟»


خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندی زد و گفت : « فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم

 بود . در شب و روز ، در تلخی و شادی ، در گرفتاری و خوشبختی .


من به قول خود وفا كردم ،


هرگز تو را تنها نگذاشتم ،


هرگز تو را رها نكردم ،


حتی برای لحظه ای ،


آن جای پا كه در آن روزهای سخت می بینی ، جای پای من است ، وقتی كه تو را به دوش كشیده

 بودم !!!»

یادمون باشه که هیچ وقت خدارو فراموش نکنیم

 

 فقط خدا

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 12:1 توسط یاسمن و مهرداد |


دختري بود نابينا


که از خودش تنفر داشت


که از تمام دنيا تنفر داشت


و فقط يکنفر را دوست داشت


دلداده اش را


و با او چنين گفته بود


« اگر روزي قادر به ديدن باشم


حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم


عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي


که يک نفر پيدا شد


که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد


و دختر آسمان را ديد و زمين را


رودخانه ها و درختها را


آدميان و پرنده ها را


و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد


و ياد آورد وعده ديرينش شد :


« بيا و با من عروسي کن


ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد


و به زمزمه با خود گفت :


« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »


دلداده اش هم نابينا بود


و دختر قاطعانه جواب داد:


قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد


که دختر اشکهايش را نبيند


و در حالي که از او دور مي شد گفت


« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

 


+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 11:58 توسط یاسمن و مهرداد |


هیچ وقت به کسی دل نبند

چون این دنیا انقدر کوچیکه که دو تا دل کنار هم جا نمیشن

اگه دل بستی هیچ وقت ازش جدا نشو

چون این دنیا انقدر بزرگه که دیگه نمیتونی پیداش کنی ...

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 11:53 توسط یاسمن و مهرداد |