تبليغاتX

!!!!منبع کدهای آهنگ وبلاگ کلیک کنید!!!!!< >

و خداوند عشق را آفرید

و خداوند عشق را آفرید
چیزی بگو اگرچه از سنگ من از سکوت می ترسم


اي مرغ آفتاب! زنداني ديار شب جاودانيم
يك روز، از دريچه زندان من
 بتاب
مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت
بي وحشت از تبر
در دامن نسيم سحر غنچه واكنم
با دست هاي بر شده تا آسمان پاك
خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم
گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند
سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند
اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم
اي مرغ آفتاب
از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد
دست نسيم با تن من آشنا نشد
گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار
وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار
وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار
اي مرغ آفتاب
با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد
آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد
گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم
تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟
با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور
شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم
من بي قرار و تشنه ي پروازم
تا خود كجا رسم به هر آوازم
اما بگو كجاست؟
آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود
يك دم به كام دل
اشكي توان فشاند
شعري توان سرود؟

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 19:26 توسط یاسمن و مهرداد |


بزرگ بود
و از اهالي امروز بود
و با تمام افق هاي باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد
صداش
به شكل حزن پريشان واقعيت بود
و پلك هاش
مسير نبض عناصر را
به ما نشان داد
و دست هاش
هواي صاف سخاوت را
ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما كوچاند
به شكل خلوت خود بود
و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را
براي آينه تفسير كرد
و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود
و او به سبك درخت
ميان عافيت نور منتشر مي شد
هميشه كودكي باد را صدا مي كرد
هميشه رشته صحبت را
به چفت آب گره مي زد
براي ما، يك شب
سجود سبز محبت را
چنان صريح ادا كرد
كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم
و مثل لهجه يك سطل آب تازه شديم
و ابرها ديديم
كه با چقدر سبد
براي چيدن يك خوشه بشارت رفت
ولي نشد
كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
كه ما ميان پريشاني تلفظ درها
براي خوردن يك سيب
چقدر تنها مانديم

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 19:19 توسط یاسمن و مهرداد |


 

Photobucket 

باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم ایی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند بر جانت

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 19:16 توسط یاسمن و مهرداد |


+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 19:1 توسط یاسمن و مهرداد |


 

واقعا چقدر سخته...........

چه قدر سخت تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزديد
و به جاش يه زخم هميشگی رو به قلبت هديه داد زل بزنی و
به جای اينکه لبريز کينه و نفرت شی‌ ،
حس کنی هنوزم دوسش داری.....

چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکيه بدی که يه بار زير آوار غرورش
همه وجودت له شده....

چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزنی
 اما وقتی ديديش هيچ چيزی جز سلام نتونی بگی....

چه قدر سخته وقتی
 پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشی بخندی
تا نفهمه هنوزم دوسش داری.......

چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگری ببينی
 و هزار با تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زير لب بگی : گل من باغچه نو مبارک .

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 20:22 توسط یاسمن و مهرداد |


خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخوايکسي بفهمه ... خيلي سخته کهعزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقترو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطريه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوستت نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطريه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : نمي خوامت

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 19:54 توسط یاسمن و مهرداد |


با سلام  بر هر که از یاری برید

 

پرده ها انداخت عصمت رادرید

 

هر که یک دل را پر از خون می کند

 

صحبت از لیلی و مجنون می کند

 

آتش اندر سینه ها می افکند

 

باد را برقلب آتش می زند

 

هر که با او گاه ما بی گاه شد

 

رخت غم ماند و عزا همراه شد

 

دل شکست وگفت ما را باک نیست

 

چشم بست وگفت عاشق پاک نیست

 

بشنو از نی چون حکایت می کند

 

از جدایی ها شکایت می کند

 

عاشقی را خوب حرمت داشتی

 

قلب را اینگونه قیمت داشتی ؟

 

بس ز یاران یارها ببریده اند

 

سنگها در کوهها نالیده اند

 

ناله عشق است این و نیست باد

 

هر کسی عاشق نباشد نیست باد

 

در نیابد حال پخته هیچ خام

 

پس سخن کوتاه باید والسلام

                                                

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 19:33 توسط یاسمن و مهرداد |


دوست داشتن ايستادن زير باران وبا هم خيس شدن نيست دوستي آن است كه

يكي براي ديگري چتري شود و ديگري هيچگاه نفهمد كه چرا خيس نشد

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 19:21 توسط یاسمن و مهرداد |


از آسمان

تا زمین

راهی نیست!

اگر...

تو ماه شب باشی

و من برکه ی کوچک آب!

 

به احترام باورم، دقیقه ای سکوت کن

به یاد حرف آخرم دقیقه ای سکوت کن

و آسمان ستاره را به واژه ها گره بزن

شبیه بغض دفترم دقیقه ای سکوت کن

طواف میکند غزل ،ضریح چشمهای تو

وچاره سازشد حرم دقیقه ای سکوت کن

قرار شد که فاصله مرا به شاعری برد

قبول کن که شاعرم دقیقه ای سکوت کن

و قاب میکنم شبی نگاه خیس کوچه را

که نیستی برابرم  دقیقه ای سکوت کن

وجنس خرده شیشه راکه چشم من بلدنبود

ببین چگونه از برم دقیقه ای سکوت کن

و من که غرق میشدم دراعتماد شیشه ای

در  آیینه  شناورم دقیقه ای سکوت کن

قفس به اسم آسمان ، تمام حرفهای تو

وگیج شد کبوترم  دقیقه ای سکوت کن

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 19:21 توسط یاسمن و مهرداد |


ا 

فقط مي خوام تو چشم تو نگاه کنم

 

دلم مي خواد فقط تو را صــدا کنم

 

رفتي سفر يه وقت فراموشـــم نکن

 

من بي کسم تو ترک آغوشـــم نکن

 

چرا مي خواي اشک منو در بياري

 

عزيز مـــن مگه تو دوستـــم نداري

 

اگه بري چشماي من گريـــون ميشه

 

دلت به قلبم هميشه مديــــــون ميشه

 

دوست نــدارم تو بري و مــن بمونم

 

هرجا باشي به ياد چشمات مي مونم

 

مي سپارمت دست خداي مهربــون

 

خيلي ميــشم از رفتنت دل نگرون

 

رفتي سفر يه وقت فراموشـــم نکن

 

من بي کسم تو ترک آغوشـــم نکن

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 19:17 توسط یاسمن و مهرداد |


می خواستم زندگی کنم، راهم را بستند!


ستایش کردم، گفتند خرافات است!

عاشق شدم، گفتند دروغ است!


گریستم، گفتند بهانه است!


خندیدم...


گفتند دیوانه است!!!



دنیا را نگه دارید!!!


می خواهم پیاده شوم....

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 19:4 توسط یاسمن و مهرداد |


چند تا دوستم داری؟؟؟؟؟


همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دووستم داری یه عدد بزرگی می گفتم..!! ولی وقتی تو از من

پرسیدی...گفتم...یکی!!!!!


میدونی چرا؟؟؟

چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم.


دقت کردی قشنگ ترین و عزیزترین چیزای دنیا همیشه یکی هستن؟؟؟ ماه یکیه...!!! خورشید یکیه...!!!

خدا یکیه..!! مادر یکیه..پدر یکیه...!!!


تو هم یکی هستی...!


وسعت عشق من به تو هم یکیه! پس اینو بدون که از الان و تا همیشه :

((( یکی دووستت دارم)))

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 19:1 توسط یاسمن و مهرداد |