تبليغاتX

!!!!منبع کدهای آهنگ وبلاگ کلیک کنید!!!!!< >

و خداوند عشق را آفرید

و خداوند عشق را آفرید
چیزی بگو اگرچه از سنگ من از سکوت می ترسم


mahboob delad

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 12:40 توسط یاسمن و مهرداد |


بوسه يعني وصل شيرين دو لب

 

 بوسه يعني خلسه در اعماق شب

 

بوسه يعني مست از مشروب عشق

 

بوسه يعني آتش گرماي تب

 

بوسه يعني لذت از دلدادگي لذت از شب لذت از ديوانگي

 

 بوسه يعني حس خوب طعم عشق طعم شيريني به رنگ سادگي

 

بوسه اغازي براي ما شدن لحظه اي با دلبرت تنها شدن

 

 بوسه اتش ميزند در جسم و جان

 

بوسه يعني عشق من با من بمان

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 12:38 توسط یاسمن و مهرداد |


واژه ها برای بیان احساس

همانند مترسک هایی هستند در مزارع برای ترساندن پرندگان وقتی نگاه خود گویای همه چیز است کلام

 چه معنایی می تواند داشته باشد  در نمایش زندگی با تو آشنا شدم بدون آنکه بدانم بازیگر چه نقشی

 هستم با سناریویی که از خدای مهربون تنظیم شده بازی میکردم و تو هنرپیشه مهمان قلبم شدی تو را

 گرامی داشتم با آنچه که بودی و دوستت داشتم با آنچه که بودی تو شدی خدای کوچک قلب من و من

 شدم بازیگر نقش مجنون در ابتدا فقط بازی میکردم بازیی با احساس و با فکر زیرا از اول به من یاد داده

 شده بود که فقط در صحنه ی زندگی باید برای عشق زندگی کرد لحظه ای به خود آمدم و دیدم این نقش

 در خون من حل شده  و با زندگیم عجین گشته و حال جدا نمودن این دو از هم یعنی مرگ زندگی من

 برهوت بود برهوتی خشک و بی پایان و جای خالی تو که همیشه منتظرت بودم تا اینکه تو آمدی برق

 آمدن تو محوطه ی دنیای من را روشن کرد هر چند از درخشندگی این نور تا مدت ها گیج و منگ بودم و

 قادر به تشخیص هیچ چیز دیگری نبودم تو خود مولد آن نور بودی و من عاشق دنبال مولد آن می گشتم

 تو دنیای من بودی و من به دنبال دنیا می گشتم من دریاچه ای از محبت را در کنار داشتم و خود تشنه

 تشنه ی جرعه ای از آن تو آهسته و آام فقط نور را به من شناساندی و من را از دریاچه ی محبتت لبریز

 نمودی حال من عابد درگاه نورم نوری که روشن کننده ی زندگی من است و لحظه لحظه تشنه ....

تشنه ی محبت تو ای معبودم چون شدی افسونگر شب های من  و حال بیش از پیش دوستت دارم و

منتظرت میمانم حتی اگر  یک لحظه از عمرم باقی مانده باشد          

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 12:33 توسط یاسمن و مهرداد |


اگه یه روز فکر کردی رفتن یه کسی بهتر از موندنشه یه کم فکر کن و زندگی رو بدون اون تصور کن اگه

 چشمات پر از اشک شد بدون داری به خودت دروغ میگی و هنوزم دوستش داری

برای عشق گریه كن ولی به كسی نگو.

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه.

برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشكن.

برای عشق جون خودتو بده ولی جون كسی رو نگیر .

 برای عشق وصال كن ولی فرار نكن .

برای عشق زندگی كن ولی عاشقونه زندگی كن .

 برای عشق بمیر ولی دل اون رو نكش .

برای عشق خودت باش ولی خوب باش.


 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 12:26 توسط یاسمن و مهرداد |


gereftar

دیریست غریبه ای مرا می پاید

عاشق شده بر دو چشم مستم شاید

امروز دلم این حقیقت را فهمید

دیوانه ز دیوانه خوشش می آید

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 12:22 توسط یاسمن و مهرداد |


 abre rahgozar 

وقتی تو نیستی

  

مهتاب می خوام برای چی وقتی تو نیستی تو شبم

 

اسما برام غریبه اند اسم توئه روی لبم

 

وقتی که با من نباشی دریا قشنگی نداره

 

رنگین کمون آسمون راهای رنگی نداره

 

خورشید و لازم ندارم نور نگاه تو بسه

 

که هر طلوع و هرغروب اندازه ی یک نفسه

 

سفر چه بی معنی میشه وقتی تو نیستی همسفر

 

حالا که همرام نمی یای قلبمو با خودت ببر

 

سکوت جاده و شب و بدون تو دوست ندارم

 

گوش ماهی های ساحل و به یاد  تو جا میذارم

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 12:21 توسط یاسمن و مهرداد |


گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابي

       گفتي كه منم با تو وليكن تو نقابي

 

   فرياد كشيدم تو كجايي، تو كجايي

 

    گفتي كه طلب كن تو مرا تا كه بيابي

 

  فرياد كشيدم تو كجايي، تو كجايي

 

      گفتي كه طلب كن تو مرا تا كه بيابي

 

    چون همسفر عشق شدي مرد سفر باش

 

  هم منتظر حادثه هم فكر خطر باش

 

  هر منزل اين راه بيابان هلاك است

 

          هر چشمه سرابي است كه بر سينه خاك است

 

در سايه هر سنگ اگر گل به زمين است

 

نقش تن ماري است كه در خوابِ كمين است

 

   در هر قدمت خاك هر شاخه سر دار

                   

                                             در هر نفس آزاد هر ثانيه صد بار                                   

 

  چون همسفر عشق شدي مرد سفر باش

 

                          هم منتظر حادثه هم فكر خطر باش

 

    گفتم كه عطش مي‌كشدم در تب صحرا

 

                 گفتي كه مجوي آب و عطش باش سراپا            

 

  گفتم كه نشانم بده گر چشمه‌اي آنجاست

 

      گفتي چو شدي تشنه‌ترين قلب تو درياست

 

   گفتم كه در اين راه كو نقطه آغاز

               گفتي كه تويي تو خود پاسخ اين راز

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 12:17 توسط یاسمن و مهرداد |


to hame voojode man

یادم رفت بهت بگم تو لاله ناز منی

یادم رفت بهت بگم تو عاشقی تو اوج پرواز منی

توی سرخی رگهای بدنم شعر تو جاری تر از خون منه

توی سرمای زمستون دلم اسم تو شعله داغ بدنه

ترمیم این قلب چروک خورده ی من کار دارو و دوا نیست

دوری تو مرگ منه مرگ من از خدا جدا نیست

چه بسوزم چه بسازم سیل عشقت منو برد

دوری تو زجر برام بسه جدایی

می دونی تازه گی ها دوری تو سخت برام اینم از کار زمونست

آخه محتاج دل من دیگه طاقت نداره طفلکی خیلی جوونه

می دونی شب که می یاد لالایی می گم واسه دل  بلکه خوابتو ببینه

می دونی عاشقمو دل رفته به سر حد جنون  

مثل پروانه ی عاشق به ملال شعله بی تاب دل به فانوس تو بستم

دل پروانه چه باکی به ملال شعله بی تاب دل به فانوس تو بستم

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 12:14 توسط یاسمن و مهرداد |


 

خوابهای رنگی

التهاب دلتنگی

بودن و نماندنها

خوب و بد شدنها

قسمت و کار خدا

قصه بی انتها

تا کجا و تا کجا

تا به کی باید کشید

تا به یک مقصد رسید

این همه تقصیر ماست؟

جرم ما جز عاشقیست؟

عاشقی هم از خداست

اول و آخر خداست

سهم ما درد و نگاهست

غیر از آن هم گذراست

او نمی خواهد که ما

عشق خود دو جا کنیم

ای خدای مهربان

جملگی یاد توایم

آن همه عشق و طلب

در حقیقت مال توست

هم تو عاشق هم تو معشوق

هر دو را کردی پدید

اندکی از عشق خود را وام ده

تا وصال آید و غمها پر کشد

جام عشقت را خدایا هر زمان

عاشقان سر می کشند

تا به معشوقی رسند

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 12:1 توسط یاسمن و مهرداد |


دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی

 

چه کنم که هست این‌ها گل باغ آشنایی

 

همه شب نهاده‌ام سر چو سگان بر آستانت

 

که رقیب در نیاید به بهانه‌ی گدایی

 

مژه‌ها و چشم شوخش به نظر چنان نماید

 

که میان سنبل‌ستان چرد آهوی خطایی

 

ز فراق چون ننالم من دلشکسته چون نی

 

که بسوخت بند بندم ز حرارت جدایی

 

سر برگ گل ندارم ز چه رو روم به گلشن؟

 

که شنیده‌ام ز گل‌ها همه بوی بی‌وفایی

 

به کدام مذهب است این، به کدام ملت است این

 

که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی

 

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

 

که تو در برون چه کردی؟ که درون خانه آیی

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387 15:31 توسط یاسمن و مهرداد |


+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387 15:26 توسط یاسمن و مهرداد |


+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387 15:24 توسط یاسمن و مهرداد |


ریشه روشنی پوسید و فرو ریخت

و صدا در جاده بی طرح فضا می رفت.

از مرزی گذشته بود،

در پی مرز گمشده می گشت.

کوهی سنگین نگاهش را برید.

صدا از خود تهی شد

و به دامن کوه آویخت:

پناهم بده ، تنها مرز آشنا! پناهم بده .

و کوه از خوابی سنگین پر بود .

خوابش طرحی رها شده داشت .

صدا زمزمه بیگانگی را بویید ،

برگشت ،

فضا را از خود گذر داد

و در کرانه نادیدنی شب بر زمین افتاد .

کوه از خواب سنگین پر بود

دیری گذشت،

خوابش بخار شد.

طنین گمشده ای به رگهایش وزید:

پناهم بده مرز آشنا ! پناهم بده.

سوزش تلخی به تارو پودش ریخت.

خواب خطا کارش را نفرین فرستاد

و نگاهش را روانه کرد .

 انتظاری نوسان داشت .

نگاهی در راه مانده بود

و صدایی در تنهایی می گریست.

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387 15:23 توسط یاسمن و مهرداد |


خسته ام از ارزوها ، ارزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

 

لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی ، زندگی های  اداری

 

افتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین

سقفهای سردو سنگین ، اسمانهای اجاری

 

با نگاهی سر شکسته  ، چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری

 

صندلیهای خمیده ، میز های صف کشیده

خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

 

عصر جدولهای خالی ، پارکهای این حوالی

پرسه های بی خیالی ، نیمکتهای خماری

 

رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم

شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

 

عاقبت پرونده ام را ، با غبار ارزوها

خاک خواهد بست روزی ، باد  خواهد برد  باری

 

روی میز خالی من ، صفحه باز حوادث

در ستون تسلیتها، نامی از ما یادگاری

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387 15:21 توسط یاسمن و مهرداد |


خوشا دردی که درمانش تو باشی
خوشا راهی که پايانش تو باشی

خوشا چشمی که رخسار تو بيند
خوشا ملکی که سلطانش تو باشی

خوشا آن دل که دلدارش تو گردی
خوشا جانی که جانانش تو باشی

خوشی و خرمی و کامرانی
کسی دارد که خواهانش تو باشی

چه خوش باشد دل اميدواری
که اميد دل و جانش تو باشی

همه شادی و عشرت باشد ای دوست
در آن خانه که مهمانش تو باشی *

گل و گلزار خوش نايد کسی را
که گلزار و گلستانش تو باشی

چه باک آيد ز کس آنرا که او را
نگهدار و نگهبانش تو باشی

مپرس از کفر و ايمان بيدلی را
که هم کفر و هم ايمانش تو باشی

مشو پنهان از آن عاشق که پيوست
همه پيدا و پنهانش تو باشی

برای آن بترک جان بگويد
دل بيچاره تا جانش تو باشی

عراقی طالب درد است دائم
ببوی آنکه درمانش تو باشی

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387 9:12 توسط یاسمن و مهرداد |


+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387 8:51 توسط یاسمن و مهرداد |


+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 22:12 توسط یاسمن و مهرداد |