تبليغاتX

!!!!منبع کدهای آهنگ وبلاگ کلیک کنید!!!!!< >

و خداوند عشق را آفرید -

و خداوند عشق را آفرید
چیزی بگو اگرچه از سنگ من از سکوت می ترسم


کفشهای گلی

یادمه وقتی به هم رسیدیم
 
تو زمینی بودی و هم رنگ خاک
 
من آسمونی بودم و هم سازه باد
 
تو به من راه رفتن با کفشهای گلی روی اسفالت رو یاد دادی و
 
 پرواز را از من آموختی.......هر چند نیمه کاره
 
روزی بالهایم را برای تجربه کردن آغوش آسمان قرض گرفتی و
 
 جاش قول دادی کفشهایت را به من
 
بدهی! .......و پریدی
 
بال زدی و بال زدی
 
اوج گرفتیی
 
بالا و بالا تر...دورترو دور تر و دیگر دیده نشدی
 
تو انقدر ذوق پرواز را داشتی که یادت رفت کفشهایت را درآوری
 
ومن وقتی به خودم آمدم پابرهنه چشم به راه برگشتنت
 
 ایستاده بودم روی جاده.....روزها گذشت و تو بر نگشتی
 
چون راهه برگشت را درآغوش
 
آسمان گم کرده بودی........آخه میدونی!! تو هیچ وقت درس
 
 پرواز را خوب یاد نگرفتی
 
و من دلسوزانه از این پایین با حداکثر توانم آخرین درس پرواز را
 
 هم برایت فریاد زدم شاید بشنوی
 
مواظب باش با کفشهایه گلییت آسمان را
 
 کثیف نکنی
 
و آن وقت بدون بالهایم و کفشهایت روی اسفالت راه زمینیم را
 
 آغاز کردم

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 18:56 توسط یاسمن و مهرداد |